


خب !
باید بگویم یک خبرهایی ست !
به خاطر صرفهجویی در وقت و همچنین برقراری انسجام در مطالب وبلاگهایم
از این به بعد میتوانید مطالب ِ "بوک ریدر" را از همان مقرِّ اصلی(!) دنبال کنید.
یعنی :
مشرق ِ خیال
ضمنا ؛
مطالب ِ آرشیو ِ این وبلاگ هماینجا باقی خواهد ماند.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
«شعرها و یادهای دفترهای کاهی» برای من یک کتاب ِ ساده نبود. این کتاب ارزشی غیرقابل ِ وصف دارد برایم ! یک هدیهی باارزش از دوستانی مهربان و عزیز. کتاب هدیه هم که میدانید ؛ لذت ِ خواندنش چندین برابر یک کتاب ِ عادیست...
از فردای ِ همان شبی که این کتاب را هدیه گرفتم ، شروع کردم به خواندن تا دیشب. جالب اینجاست که اصلن تمایلی به تمام کردنش نداشتم ! خودم هم فهمیده بودم که دارم زمان ِ خواندن ِ کتاب را کش میدهم ! اما با اینکه پی به این مسئله برده بودم ؛ باز به سرعتم در خواندن ِ این کتاب اضافه نکردم. بلکه سعی کردم همانطور شمرده شمرده بخوانمش و از خواندنش کمال ِ لذت را ببرم !

«درست مثل ِ یک خواب.»
این را یکی زیر این کتاب ، در گودریدز کامنت گذاشته بود. واقعن هم همینطور است !
انگار نویسنده ؛ تکه تکه از یک خواب یا یک رویای ِ بزرگ ، که با گذشتهاش پیوندی ناگسستنی دارد را شرح میدهد. حتی وقتی از شاخههای انگور یا گلهای شمعدانی حرف میزند.
این اولین تجربهام در زمینهی "موج نو" بود. من قبلن نام "موج نو" را به عنوان یک قالب شعری شنیده بودم و از تعریفش اینطور فهمیده بودم که "قالب" ِ جالبی نـباید باشد !!
« موج نو ؛ نه آهنگ دارد نه قافیه و نه وزن عروضی و فرق ِ آن با نثر در تخیل شعری است. شعر موج نو به پیچیدگی مشهور است.»
خب ؛ شما اگر جای من بودید ، از این تعریف ، اینطور نتیجه نمیگرفتید که :«این دیگر چه جور شعری ست!؟»
من هم مثل ِ شما !
وقتی که شروع به خواندن ِ "شعرها و ..." کردم ، نمیدانستم که این "نثر" نیست ؛ بلکه یک نوع شعر است ! اما وقتی چند صفحهای از کتاب را خواندم ، تصادفاً جایی اسم "احمدرضا احمدی" را به عنوان ِ یکی از شاعران ِ "موج نو" خواندم و این شد که پی بردم این خیال انگیز بودن ِ متن به دلیل ِ شعر بودن ِ آن است.
اگر "موج نو" را نمیشناسید ؛ باید بگویم همان نثر است . یعنی یک پاراگراف از جملاتی که هیچ نقطهای بینشان فاصله نینداخته ؛ با این تفاوت : که مانند شعر پر از فضاها و حرفها و اتفاقات ِ خیالیست. همین !
کتاباش از نظر من که عالی بود.
هم حس و حال نوشتههایش ؛ هم عکسهای "ابراهیم حقیقی" ..
نام کتاب : شعرها و یادهای دفترهای کاهی
(شعر فارسی)
پدید آورنده : احمدرضا احمدی
نشر : حوض نقرهای
پینوشت :
- دربارهی همین کتاب : اینجا
- کتاب را از اینجا بخرید .
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|

داشتم طبق معمول از گشت زدن بین کتابها لذت میبردم . آن هم در کتاب فروشی اگر خب لذت ِ خرید کتاب در "اگر" چند برابر میشود ! از بس فضای این کتاب فروشی صمیمی ست. آدم حس نمی کند مزاحم فروشنده است یا .. خلاصه ! این کتاب را که دیدم ؛ خیلی ذوق زده شدم ! همیشه دوست داشتم بدانم این کتاب هفتجلدی ِ "در جست و جوی زمان از دست رفته" در مورد چیست که انقدر طرفدار دارد. تا به حال حتی فکر خواندن ِ این غول را هم نکرده بودم ! چون در حال حاضر وقتش نیست ..
کتاب را ورق زدم و چند جایی را خواندم. خوشم آمد و حس کردم باید بخوانمش ! از وقتی که رسیدم خانه ؛ شروع کردم به خواندنش و دو روزه تمام شد. یعنی درست تا وقتی که تهران بودم. ولی خب اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم بیست صفحهای ماند برای همینجا ؛ ولی مقصود درصد ِ بیشتر کتاب است که همانجا خوانده شد !
باید بگویم که مهدی سحابی ، در مورد من یکی که موفق شد ! یعنی سخت مصمم شدم در آیندهای نزدیک (حداقل بعد از خلاصی از کنکور) این کتاب را بخوانم. بدر یک جمله : کتابی ست که از همه چیز سخن گفته !
از اولش شروع کردم به خط کشیدن زیر نوشته ها ؛ اما یک جایی دیدم دارم زیر تمام جملات کتاب را خط میکشم ! پس به تیک زدن کنار پاراگراف ها قناعت کردم که خدای ناکرده کتاب آسیب نبیند !!
« جستجو یکی از مهمترین کتابهای دوران معاصر و حاوی برخی از ظریفترین و عمیقترین نظریات در شناخت روان آدمیست. صفحاتی از این کتاب براستی اعجابآور است، هر بار خواندن ِ آنها کشفی تازه است که همواره این تازگی را حفظ میکند ، تا جایی که بسیار بارها هنگام خواندن جستجو این فکر به ذهن میآید که «چه حیف اگر این نکتهها نخوانده بماند» *
نام کتاب : گزیدههایی از در جستجوی زمان از دست رفته (به انتخاب مهدی سحابی)
نویسنده : مارسل پروست
مترجم : مهدی سحابی
نشر : مرکز
تعداد صفحات کتاب : 192* قسمتی از یادداشت پشت جلد
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
راستش باید به واقعیت ِ تلخی اعتراف کنم ! آن هم اینکه در این دو ، سه هفته ی آخر سرعت کتاب خواندنم چنان افزایش یافت که از "بوک ریدر" عقب افتادم ! یعنی حالا نزدیک ِ ده کتاب ِ معرفی نشده در دست دارم ! پس باید بگویم که شاید برای مدتی آنچنان که باید نتوانم به اینجا برسم. و کتابهایی که معرفی می شوند همه ی آنچه که خواندم نباشند. فقط منتخب ها را معرفی خواهم کرد ..
حداقل برای مدتی !
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
دستم،همچنان،بوي خون ِ تازه ميدهد،خونِ تازهي داغ،خون نوجواني كه سن پسرم را داشت.هيجانزده و آشفته بود. نفسنفس ميزد. مشت كوچكش را در هوا تكان ميداد و سربازها را تهديد ميكرد. سر پپيچ خيابان گمش كردم.جايي ميسوخت. خيابان پر از دود و غباري خفهكننده بود. زنها ميدويدند و مردها با عجله مغازههايشان را ميبستند.تيراندازي شروع شدهبود.دوست شاعرم كنارم بود. ميلرزيد. با خودش حرف ميزد. مرگ چهرهاي آشنا داشت و چون زني وسوسهانگيز و اغواكننده ، در شهر ميچرخيد. چشمم به نوجوان غريبه افتاد. خم شده بود. دستش دور تنهي درختي حلقه بود.بلندش كردم.سنگين بود. نفس نميكشيد.تير به وسط سينهاش خورده بود.رهگذري را صدا زدم.جلو مردي را گرفتم.در خانهاي را كوفتم.جوان بينام و نشان من خاموش بود. دوست شاعرم هيچ نميگفت. ايستاده بود كنار من و با چشماني مسحور به "مرگ" نگاه مي كرد.
جايي ديگر/ گلي ترقي
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
آسمان آنچنان تهی ، زلال و كامل است ، آنچنان يكدست و سبک، كه خستگیها ، ذره ذره ، از كف پا و سرانگشتانم به در ميشود ـ خستگي ِ باستانی ، موروثی.خوشم.خوبم.شنگول و منگولم.كجا هستم؟ هيچجا. نيمه شب است يا سحر؟ نميدانم. انگار در مكثی خالی ميان دو دقيقهي پر هياهو نشستهام،ميان بينهايت گذشته و بينهايت فردا.
جايی ديگر / گلی ترقی
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
خبر ندارم اين آخرين باريست كه او را ميبينم. كف دستهايم ميسوزد و به نظرم ميرسد كه اسم او را روي تمام بدنم خالكوبي كردهاند. بهم ميگويد عازم فرنگ است. پس تابستاني در كار نخواهد بود. نبايد گريه كنم. هرگز. دندانهايم را بهم فشار ميدهم. گلويم گرفته است. گوشهايم صدا ميدهد. خيس از عرق هستم. گريه توي دهانم است،توي دماغم،پشت پلكها،لاي مژههايم. ملافه روي صورتم ميكشم. تب دارم و به نظر ميرسد كه همهچيز ــ باغ دماوند و «میم» ــ را خواب ديدهام. هذياني بزرگ پشت پلكهايم ميچرخد و در آن واحد در تمام روزهاي تابستان گذشته حضور دارم.
جايي ديگر / گلي ترقي
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
گذشتهام را مرور ميكنم.ميبينم كه دهها كتاب نوشتهام و صدها مقالهي سياسي و اجتماعي و فلسفي.يك عمر حرف زدهام. از عقايدم ــ درست يا نادرست ــ با صميميت و سادگي (ساده در حد بلاهت) دفاع كردهام ــ سخنراني پشت سخنراني ــ شايد هم زيادي. روي صحنه بودهام، وسط گود ، در صفحههاي ادبي روزنامهها ، راديوها ، سمينارها حضور داشتهام و نوشتن و گفتن بخشي اساسي از حيات فكريم بوده و حالا؟ اين خاموشي و فراموشي را چگونه تعبير و تفسير كنم؟ اين ملال آرام و رخوت مدام ، اين تنبلي ِ سنگين و بيتفاوتي ِ خوابآور ، اين ميل به سكوت و انزوا از كجا آمده و چهگونه در جانم رسوب كرده است؟
جايي ديگر / گلي ترقي
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
خداحافظي. بدون حرف،بدون نگاه،سرد و سريع،با بغضي پنهاني و خشمي بيدليل،كه نبايد نشان داد و حسي تلخ كه بايد فرو بلعيد و زد به چاك.
جايي ديگر / گلي ترقي
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
نام كتاب : جايي ديگر
نويسنده : گلي ترقي
ناشر : انتشارات نيلوفر
تعداد صفحات كتاب : ۲۶۳
توضيح :
اين كتاب مجموعه اي از شش داستان ِ گلي ترقي ست ..
راستش به كارهاي گلي ترقي علاقه مند شدم و اين باعث شد برم دنبال سومين كتاب ..
دو كتاب قبلي كه از اين نويسنده خوندم "خواب زمستاني" و "خاطرههاي پراكنده" بود.
راستش نظرم را قبلا در مورد قلم زيباي گلي ترقي گفته ام و اگر دوباره بگويم تكراري مي شود !
پس فقط مي گويم كه اين كتاب هم مثل دو كتاب قبلي كه معرفي كردم از نظر خودم ، فوقالعاده زيبا بود ...
داستان "درخت گلابي" كه اشكم را درآورد !
و بايد بگويم كه داستان "درخت گلابي" و "انار خانم" خيلي بيشتر به دلم نشستند ..
لينك مرتبط :
۱ - جايي ديگر (گلي ترقي)
۲ - "درخت گلابي" نام فيلمي از داريوش مهرجويي
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
صرف اينكه بخواهيم كتابي بنويسيم ، ما را از نوشتن بدان سان كه بايد ، باز ميدارد.
نور جهان / كريستيان بوبن
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|
زماني دراز در جنگل كتابها سرگردان شدم ، اما تمامي كتابهايي كه امروز ميخوانم برايم همچون صفحات شيشهاند : جزئيترين خراش و كمترين غبار نشسته بر آنها را تقريباً به صورت مادي احساس ميكنم. به غير از كتابهاي خودم كه احياناً عيبهايشان بر من آشكار است ، دريغا كه نقايص ديگران را آسنتر از كاستيهاي خويش ميبينم. كتابها داوري اخروي دمادمند. اگر توجه داشتيم كه كتابهايي كه مينگاريم جملگي از خود ما حكايت ميكنند ، ديگر جرئت نميكرديم كلمهاي بر قلم آوريم. وانگهي ، از هر دست كه به عالم واقع دهيم ، دقيقاً از همان دست از آن ميگيريم ، نه بيش و نه كم.
نور جهان / كريستيان بوبن
+ نوشته شده در ساعت   توسط فاطیما
|